تبليغاتX
سروشی مریخی
سلام چه خبرا ما آپ نمی کنیم شما حال میکنیدا نه؟

امروز بعد از مدرسه بین راه رفتم جلو دکه روزنامه فروشی تا خبر های ورزشی رو بخونم 

خلاصه خوندم [نخریدما فقط خوندم] داشتم بر میگشتم که چشم خورد به روزنامه ی جام جم 

زیر یه عکس از دوتا بازیگر زن ما یه تیتر زده بود هراس غرب از تحریم نفتی

ایران خدایی حال کردم که اونا هرکاری میکنن به در بسته میخورن

تو این دوره همه چی فقط فارسی  مث چی مث زبان گوشی فارسی ، 

حروف روی کیبورد فقط فارسی ، رپ فقط رپ فارس و خیلی چیزای دیگه

امیدوارم شمام مث من وطنی باشید.


+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 19:46  توسط سروش  | 


یه مرد که واژه ی مردو رو سفید کرد یه مرد که مرگو واسه انسان بعید کرد

یه دشت بود که کوه پیشش زانو زد یه مرد به شکل اسطوره ای هر درد

خط بطلانی بود روی تز سقوط عشق اون تموم واژها رو دوباره تعبیر کرد پر

گرفت رو اوج قصه مرثیه نخوند اون آب و آتشو تو شعر بغل هم نشوند

وقتی هر کی از سایه ی خودش دیگه می ترسه پشت هر دیوار یک کسی

داره می لرزه وقتی برادرمون یا رو داره یا تو بنده وقتی به هر زن سرکش و

یاغی می گن ج ن د ه فروغ شعرو تو زندگیمون تکثیر کرد فریدون قصه رو

دوباره تصویر کرد گم نشد ! چشاشو رو مرگ اقاقی ها نبست نشست !

اما وقتی که پاشو زدن نشست اون خم نشد ! تو اوج و ایستاده مرد از

خورش درگاه ضحاکی نخورد پدر تو تکثیر یه درد دوباره ای پدر تو معنی

زندگی شاعرانه ای پدر تو خشم کوچه ای که تو مشتته پدر تو شاعر

نسلی هستی که پشتته وقتی دجال عشقو کشت و از معنی افتاد تا از

گلوی قناری آوازی در نیاد شبی که حتا جلاد پای جوخه گریه کرد نعره ی

کاوه مرد و تکبیر سرد پیچیده توی کوچه پس کوچه ها ی شهر ننه دریا ٬

پسرای عمو صحرا رو حد زد روزی که حافظو تو خیابونا چرخوندن واسه

خیام بی خدا حبس تعزیری بریدن روزی که صادقو به جرم خود کشی

کشتن هرچی سگ ولگرده شده بود تهمتن ستاره دیگه تو آسمون نبود تو

اوین بود زیر پای تک تک بچه هامون مین بود تموم پنجره ها بسته شد !

سیاه شد امید یه نفس راحت کشیدن تباه شد برادر برادرو فروخت و پدر

مادرو به لجن کشیدن هرچی اعتقاد و باورو خدا نشست و گریه کرد و

خداییشو پس داد ابلیس از غصه مست کرد ! هر چی خورد پس داد کلمه

ها رو که از تو کتابا دیگه شستن هرچی واژه بود نشوندن و گردن زدن

مردونگی گم شد و از ریشه به ریش رفت و گردن یه عده کلفت شد !

مفت از پول نفت زنو دستمال پیچوندن و صیغه کردن زبون سرخ اعتراضو زیر

تیغه کردن ولی من یه نسلم که از اصلم نیفتادم یه بغض شکسته ام و یه

حنجره فریادم یه صورت سیلی خورده و یه کفن دردم تو هر شکل و لباسیم

و زنم یا مردم این روزاهم می گذره ! من با این امید زنده ام این وضعیت

عوض می شه ! عوض می شه ! می دونم ! این وضعیت عوض می شه !

عوض می شه ! می دونم ! پدر تو تکثیر یه درد دوباره ای پدر تو معنی

زندگی شاعرانه ای پدر تو خشم کوچه ای که تو مشتته تو شاعر نسلی

هستی که پشتت.

متن بالا اهنگ بامداد شاهین بود از البوم ما مرد نیستیم
از نظر من اهنگ قشنگی بود و یه کم به درک نیاز داره
لطفا نظر یادتون نره.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 16:25  توسط سروش  | 

تقدیم به همه چه غریبه چه اشنا.


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 15:47  توسط سروش  | 

سلام

چه روز خوبی بود امروز اینجا بارون میزد  قشنگ همه ی درختا سیراب شدن .

هم درختا سیراب شدن هم من چون بعد از دو یا سه ماه تونستم عقده م روخالی کنم انقدر الکی

 اینترنت گشتم و بازی کردم سرم درد گرفت فک کنم من این کار رو در هفته یه بار انجام بدم کامژیوترم

از بین میره .

میدونین شاعر میگه :

ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست         مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

امیدوارم شما مث این شاعر و قمری ما شبانروزی دردی نداشته باشین

راستی تا کامژیوترم از بین نرفت و بابام منمو بخاطر ژول برق از ارث محروم نکرد

خداحافظ . ‌‌گفتم حافظ راستی شعر بالام از حافظ بود

به قول یکی از بچه ها مواظب خوبیاتون باشید

راستی اگه تو مطلب بالا غلط املائی دیدین منو ببخشین چون مشکل از فارسی

نویس کبوردمه.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 17:45  توسط سروش  | 

1- دوچرخه ها حامله نمیشن.

2-دوچرخه ها نمی نالن البته وقتی واقعا مشکل داشته باشن.

3-می تونین اونو با دوستان شریک شین.

4- دوچرخه ها اهمیت نمیدن سوار چن تا دوچرخه شدید.

5-موقع سواری ، شما و دوچرختون همزمان به پایان کار برسید.

6-هیچ وقت شما این رو ازش نمی شنوین: عزیزم تو داری صاحب 

یه دوچرخه کوچیک میشی.

7- دوچرخه ها اهمیت نمیدن  که شما داری مجله دوچرخه نگاه میکنید.

8-اگه سوارکار خوبی هم نباشی هیچ وقت ازشون توهین نمی شنوین.

9-تو مهمونی ها میتونین تعریف کنید چه سواری خوبی با دوچرختون داشتید.

10-اگه حرف بدی به دوچرختون زدین مجبور نیستین برای سواری بعدی

کلی عذر خواهی ازش بکنی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 16:6  توسط سروش  | 


یه شعر از  ترانه های شاه ماهی ایران :

تو از شهر غریبه بی نشونی اومدی
تو با اسب سفید مهربونی اومدی
تو از دشتای دور و جاده های پر غبار
برای هم صدایی هم زبونی اومدی
تو از راه میرسی پر از گرد و غبار
تموم انتظار میاد همرات بهار
چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت
چه خوبه پاک کنم غبارو از تنت

غریب آشنا دوست دارم بیا
منو همرات ببر به شهر قصه ها
بگیر دست منو تو اون دستات
چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردی پیشم
تو زندونم با تو من آزادم

تو از شهر غریبه بی نشونی اومدی
تو با اسب سفید مهربونی اومدی
تو از دشتای دورو جاده های پر غبار
برای هم صدایی هم زبونی اومدی
تا از راه میرسی پر از گرد و غبار
تموم انتظار میاد همرات بهار
چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت
چه خوبه پاک کنم غبارو از تنت

غریب آشنا دوست دارم بیا
میشینم میشمرم روزا و لحظه ها
تا برگردی بیای بازم اینجا
چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم

بمونم منتظر تا برگردی پیشم

تو زندونم با تو من آزادم

نظر یادتون نره.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 15:4  توسط سروش  | 

" چه بر سر افسر ستاد ارتش مي آمد اگر مي انديشيد كه هر حركت او، براي هزار خانواده تيرگي به ارمغان مي آورد و قلب سه هزار نفر را رنجور مي سازد؟ اين جهان چه مي شد اگر ما انسان تر مي بوديم؟
فرناندو پسوا "

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 16:54  توسط سروش  | 

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 11:22  توسط سروش  | 

چه دور بود پیش از این زمین ما

                                        به این کبودغرفه های اسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

                                             صدای تو

                                                          صدای بال برفی فرشتگان

                 

                   Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 18:40  توسط سروش  | 

شب و هوس

در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نميآيد

اندوهگين و غمزده مي گويم

شايد ز روي ناز نمي آيد

چون سايه گشته خواب و نمي افتد

در دامهاي روشن چشمانم

مي خواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه هاي نبض پريشانم

مغروق اين جواني معصوم

مغروق لحظه هاي فراموشي

مغروق اين سلام نوازشبار

در بوسه و نگاه و همآغوشي

مي خواهمش در اين شب تنهايي

با ديدگان گمشده در ديدار

با درد ‚ درد ساكت زيبايي

سرشار ‚ از تمامي خود سرشار

مي خواهمش كه بفشردم بر خويش

بر خويش بفشرد من شيدا را

بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت

آن بازوان گرم و توانا را

در لا بلاي گردن و موهايم

گردش كند نسيم نفسهايش

نوشد بنوشد كه بپيوندم

با رود تلخ خويش به دريايش

وحشي و داغ و پر عطش و لرزان

چون شعله هاي سركش بازيگر

در گيردم ‚ به همهمه ي در گيرد

خاكسترم بماند در بستر

در آسمان روشن چشمانش

بينم ستاره هاي تمنا را

در بوسه هاي پر شررش جويم

لذات آتشين هوسها را

مي خواهمش دريغا ‚ مي خواهم

مي خواهمش به تيره به تنهايي

مي خوانمش به گريه به بي تابي

مي خوانمش به صبر ‚ شكيبايي

لب تشنه مي دود نگهم هر دم

در حفره هاي شب ‚ شب بي پايان

او آن پرنده شايد مي گريد

بر بام يك ستاره سرگردان

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 15:44  توسط سروش  |